تبليغاتX
LORD of the HELL
LORD of the HELL


ما از آن پاک دلانیم که به دل ایمان نداریم×××یک شهر پر از دشمن یک دوست هم نداریم



سلام به همه دوستان و برو بکسی که تو این مدت به وبلاگ من میومدن و نمیومدن , یعنی سالی یه بار میومدن

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمیشه .

شاید به همین زودیا این وبلاگ تعطیل بشه و دیگه آپ نشه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:39 توسط دی جی جواد |



روزی زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . روزی تصمیم گرفت میزان علاقه یی که داماد هایش به او دارند را ارزیابی کند .

یکی از دامادها را به خانه دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زد از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت . داماد فورا شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد .

فردا صبح یک ماشین ۲۰۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد پارک بود و روی شیشه اش نوشته بود :

(( متشکرم , از طرف مادر زنت ))

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد .

و این بار هم داماد فورا شیرجه رفت توی آب و جان مادر زن را نجات داد .

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ۲۰۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود :

(( متشکرم , از طرف مادر زنت ))

نوبت به داماد آخری رسید .

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد خود را به داخل استخر انداخت .

اما داماد از جایش تکان نخورد .

او با خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیندازم ؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد .

فردا صبح یک ماشین BMW کورسی آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم پارک بود که روی شیشه اش نوشته بود : (( متشکرم , از طرف پدر زنت ))

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:53 توسط دی جی جواد |



ماجرایی از شرلوک هلمز

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.

نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت : " نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ "

واتسون گفت :" ميليون ها ستاره مي بينم ".

هلمز گفت: " چه نتيجه اي مي گيري؟ ".

واتسون گفت : " از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم . از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ".

شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت : " واتسون ! تو احمقي بيش نيستي ! نتيجه ي مهمي که بايد بگيري اين است که چادرمان را دزديدند "!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:55 توسط دی جی جواد |



روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل , متوجه می شود که هتل به رایانه مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را می نویسد , اما در تایپ آدرس , دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود , نامه را می فرستد . در این حال در گوشه دیگری از این کره خاکی , زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه بازگشته بود , با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد , به سراغ رایانه می رود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را نقش به زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد :

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش اینجا رایانه دارند و هر کس به اینجا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:57 توسط دی جی جواد |



 

How do you know that you are in the year 2009?
چه جوری میفهمی که الان  در سال 2009 هستی؟؟

 

1) You find out that your family that is not more than 3 people have 4 or 5 mobile telephone numbers.
یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط موبایل دارن 
 
2) You send an Email to a work colleague even though he/she is sitting at a desk right next to yours.
واسه همکارت ایمیل میفرستی  در حالی که میز بغل دستی تو نشسته

3) Your relationship with family members and friends that have no Email gets worse and you hardly contact them.
رابطه ات با اقوام و دوستانی که آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره و تو به سختی میتونی باهاشون ارتباط داشته باشی

4) You park your car outside your house then use your mobile to phone the house to ask for assisstance with carrying the shopping in.
شما ماشینتون رو جلوی خونه تون پارک میکنین .بعدش موبایلتون رو در میارین و به خونه زنگ میزنین که بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از ماشین پیاده کنن .

5) Every TV advert has an internet address at the bottom of the screen.
هر آگهی تلویزیونی یه آدرس  اینترنتی هم  زیرش داره

6) Leaveing the house without taking your mobile phone with you makes you really stress and rush back to pick it up even though you managed to live without one for 20 or 30 years of your life.
وقتی خونه رو بدون همراه داشتن موبایلتون ترک میکنین باعث میشه استرس تمام وجودتون رو بگیره و دوباره با عجله برگردین خونه تا ورش دارین در حالی که قبلا بدون موبایل 20-30 سال  از عمرتون رو گذروندین  و بدون هیچ مشکلی.

8) As soon as you wake up in the morning you check the internet even before you have your coffee.
صبحها قبل از خوردن چایی و قهوه تون تا بلند میشین اولین کاری که میکنین سر زدن به اینترنت هست
 
9) You are now reading this, smiling and shaking your head.
شما الان در حالی که این ایمیل رو میخونین سرتون رو تکون میدین و لبخند میزنین ..

10)You are so busy reading this that you didnt even notice that this list has no number 7
و این قدر سرگرم خوندن این ایمیل بودین که حتی توجه نکردین که این لیست شماره 7 نداشت .
 
11) You went back up to check that there is no number 7.
شما دوباره برگشتین تا چک کنین که شماره 7 رو داشته یا نه؟

12) I am sure if you scrolled up that you will find number 7, its just that you didnt notice it.
و من مطمئنم که اگه شما دوباره به بالا برگردین حتما شماره 7 رو پیدا میکنین ..این مال اینه که شما بهش توجه نکردین

13) You scorlled up again but you did not find number 7. I am making fun of you of course, this goes to show that you have no trust in yourself and that you believe anything said to you.
شما دوباره بر میگردین بالا ولی باز هم شماره 7 رو پیدا نمیکنین .. البته  که من با شما شوخی کردم و این نشون میده که شما به خودتون هم اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن باور میکنین!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:53 توسط دی جی جواد |



روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج
تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی
بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و
این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای
مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز
کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب
درخواست کرد.


دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ
شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما
بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به
دیگران ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار
عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ،
متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده
شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در
چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس
پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا
شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام
کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک
تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن
جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و
برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام
عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب
کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 12:32 توسط دی جی جواد |



خاطرات يك موميايي

 

 

(( جشن بگيريم روز خوشي را

و در آن روز خستگي را از خود برانيم

هرگز كسي خواسته خود را به گور نبرد

و هر كه از اين پل گذشت باز نيامد .))

( سروده ايخناتون كاهن مصري )

 

مي خواستم رسم آييني خودمان را به جاي آورم و براي زندگي پس از مرگ آماده شوم . آخر ما معتقديم روح پس از مرگ بصورت پرنده اي با چهره انسان به گشت گذار در جهان مي پردازد و شب ها به كالبد زميني خود باز مي گردد .

من مي خواستم زماني كه در قالب يك پرنده رو بسوي كالبد خود مي كنم ، آنرا سريعا باز شناسم . پس تصميم گرفتم تا ترتيبي دهم تا تمام وسايل و امكانات موميايي كردن فراهم آيد و بلافاصله پس از مرگ تا هنوز جسدم سرد نشده موميايي شوم .

البته من از سر ناچاري كلمه موميايي ، اين اشتباه تاريخي را بكار مي برم .ما به اين هنر رزينات مي گفتيم كه از دو كلمه رزين و ناترون حاصل شده بود . اما اعراب به گمان آنكه ما در اين كار از موميايي استفاده مي كنيم ، هنر ما را به اشتباه موميايي خواندند . من به خاطر آنكه ذهن شما را دچار تشتت نكنم از همين كلمه استفاده استفاده مي كنم .

اجراي مراسم موميايي بعهده كاهنان بود و من براي اينكار بارزترين و ماهرترين كاهنان را اجير كردم . به آنها سفارش اكيد كردم كه نبايد موميايي كردن من از چهار هفته بيشتر طول بكشد و آنها بايد در كارشان عجله كنند . موميايي كردن معمولا ده هفته طول مي كشيد و من بسيار مواقع حوصله ام از اين زمان طولاني سر مي رفت .

من وضع مالي چندان خوبي نداشتم . هزينه هاي مراسم موميايي نيز هميشه سر به فلك مي زد . علي الخصوص براي من كه قبل از مرگم آغاز به كار كرده بودم ، صورتحسابها بدون در نظر گرفتن ترحم اعلام مي شد . اما من حاضر بودم صبح تا شب را براي روزنامه پاپيروسي كه در آن كار مي كردم ، تلاش كنم تا از عهده هزينه هاي زندگي پس از مرگم برآيم .

در هر حال طي يادداشتي خواستم تا پس از مرگ قبل از هر چيز ، مغزم اين مركز تيرگي روزگارم را بيرون بكشند و سپس به كبد ، ريه و روده ها بپردازند . امعاء و احشاء و اعضايي را كه از بدن بيرون مي كشيدند داخل كوزه هايي خاص قرار مي دادند .

بنابراين سفارش كردم تا هفت كوزه به نيت هفت الهه بزرگ ، از خاك رس اولياي نيل سپيد فراهم كنند . جهت حفظ شأن الهه هايي كه شكل دهنده كوزه ها بودند ، گرد طلا هم بر آنها پاشاندم .

هميشه و هر گاه ماهي خشكيده و نمك سود مي خوردم ، بي اختيار به ياد شيوه خشك كردن اجساد و نمك سود كردن آنها مي افتادم . بنابراين با تفكر و تأمل پي برده بودم كه تركيب بي كربنات سديم ، سولفات سديم و كربنات سديم مي تواند نتيجه اي عالي به همراه داشته باشد . محصول بدست آمده ناترون خوانده مي شد كه به صورت طبيعي در اطراف چشمه آب معدني وجود داشت . قالب هاي ناترون را بايد در داخل بدن جاي مي دادند . بنابراين تكه پارچه هاي مختلفي از جنس كتان با رنگ هاي مختلف تهيه كردم ، ناترونها را داخل آنها جاي دادم و به دقت محل قرار گرفتن هر يك را مشخص كردم . در جعبه كوچك ديگري بسته اي پودر سه آسياب ناترون گذاشتم تا سطح بدنم را به آن آغشته سازند .

بعد از آنكه سطح بدن را با دستمال آغشته به ناترون پاك مي كردند ، با رزين هاي گياهي بدن را مي پوشاندند و در مرحله بعدي پارچه هاي آغشته به رزين را در داخل شكم و بدن قرار مي دادند . پس از آن مرحله نهايي كتان پيچي بود تا شكل موميايي نهايي كامل شود . رزين ها را آماده كردم و پارچه هاي كتاني در نوارهايي با درازا و پهناي مختلف نيز تهيه كردم . پارچه هاي كتاني 20 سانت در 7 متر را بدست سراينده و راقم ادعيه سپردم . گاهي سراينده ادعيه قسم ياد كرد اشعاري بسرايد بي نظير و راقم نيز قول داد در صورت چرب تر شدن دستمزد حوصله نوشتن با خطي خوش را برايم محفوظ نگاه دارد . هر جسد بيست نوبت نوارپيچ مي شد ، بنابراين چه هزينه نوارهاي كتاني و چه هزينه سرايش و مرقوم كردن ادعيه به طرز وحشتناكي گزاف درآمد .اما من تصميم را گرفته بودم ، پس تلاشم را در روزنامه پاپيروسي صد چندان كردم .

تابوتي كه سفارش داده بودم ، از سه لايه مجزا از چوبهاي نفيس تشكيل شده بود . در هر لايه حكاكان و نقاشان برجسته ، نقش و نگارها و آياتي مقدس كنده كاري كرده بودند . ضلع غربي هرم كوچك در تالار نهم را به من اختصاص داده بودند .

البته اين كه مي گويم اختصاص ، به لطف سكه هاي فراوان حاصل آمده بود . ضلع غربي اگر چه از نيل دورتر است ، اما مي توان قسمت سفلاي رود را با آن سرسبزي و زيبايي ديد . علي الخصوص كه قصر ايخناتون ، نيز با ستون هاي بلندش به خوبي پيداست .

مصبطه داخلي مقبره ام از سنگ و آجر ساخته مي شود تا هدايايي را كه پس از مرگم برايم مي آورند ، در آن جاي دهند . نحوه دسترسي معمول هر مرده اي به مصبطه اش توسط چاهي بود كه از زير مسبطه تا گور حفر مي شد . عمق اين چاهها از 7 متر تا 30 متر متفاوت بود . من عمق 30 متر را انتخاب كردم .

حالا اگر كسي بعد ها ، حتي هزاران سال بعد وارد هرم مي شد ، ابتدا بايد از ديوارهاي تو در تو مي گذشت تا به مصبطه مي رسيد و هداياي مصبطه لابد آنقدر سرگرمش مي كرد كه از نبش قبري 30 متر پايين تر منصرف شود . همه چيز را از ابتدا تا انتها چك كردم و مجددا تذكرات لازم را به همه دادم . خيالم از بابت همه چيز آسوده بود . فقط مانده بود مردن .

 

***********

 

من مردم . بله ، به همين راحتي . غروب دل انگيز يك روز پاييزي پس از رساندن آخرين مطالبم به روزنامه پاپيروسي ، چون همه چيز براي مردنم آماده بود ، مردم .

تاريخ هيچ سرزميني عاري از ننگ نيست و ستمي كه بر من رفت كم از ننگ نبود . من نميخواهم به تاريخ سه هزار ساله درخشان سرزمينم خدشه اي وارد كنم ، بنابراين از اينجاي كلامم  را فقط درد دلي ساده بپنداريد نه روايتي تاريخي .

موميايي كردن من كه سفارش كرده بودم در چهار هفته انجام شود ، در طي يكسال انجام شد و در اين يكسال تا زماني كه همسرم ازدواج نكرده بود بر بالينم دعا خوانده شد ، يعني تنها سه شب . كبد ، روده و معده ام را بيرون كشيدند و در گوشه اي رها كردند . آنقدر كه كرم انداخت و به فاضلاب عمومي سرازير شد . زحمت بيرون كشيدن مغز از سوراخ هاي بيني را كسي به خود نداد و سرايندگان و راقمان ادعيه نه چيزي سرودند و نه چيزي رقم زدند . اصلا پارچه اي در كار نبود كه بر آن بنويسند . هفت كوزه طلايي رنگم حتي پيش از مرگم به سرقت رفته بود و من خبر نداشتم و تابوتم را حتي قبل از مردنم تصاحب كرده بودند . عليرغم تهيه آنهمه وسايل و امكانات ، تنها يكبار آنهم توسط شاگرد كاهني كودن كه در غياب همگان مرا با جسدي ديگر اشتباه گرفت ، نوار پيچي ناقصي شدم . اما اين پايان كار نبود . راستش هيچ مصبطه اي برايم ساخته نشد . اصلا مرا در هرم ها جاي ندادند و دقيق تر بگويم ، مقبره مردم عادي را نيز از من دريغ كردند . آنها مرا پس از يكسال انتظار با بيرحمي تمام ، همچون حيواني در ماسه هاي خشك شرق رود نيل رها كردند . حالا سالهاست كه در زير شنهايي كه باد به رويم كشيده است ، دراز كشيده ام و پوسيدنم را مرور مي كنم . هيچگاه پرنده نشده ام . گاهي فكر مي كنم بخاطر آنست كه مغزم ، اين مركز تيرگي را بيرون نكشيده اند و گاهي فكر مي كنم شايد چون هيچ وقت پرواز را نياموخته ام .

اما درهر حال از شما كه خواننده داستان من هستيد ، خواهش مي كنم تا تا چنانچه گذرتان به مصر افتاد ، آنهم به شرق رود نيل ، كمكي كوچك در حق من نماييد . خواهشي كه دارم اينست كه . . . كه . . . نه . اجازه بدهيد حالا نگويم .

شايد اگر خواهشم را بازگو كنم برايتان بي اهميت و يا شايد بسيار وحشتناك جلوه كند و در هر حال از آمدن به آنجا منصرف شويد . خواهشم را هنگامي به شما مي گويم كه شما را آنجا ببينم و در حالي كه آرام از رويم مي گذريد ، مچ پايتان را به آهستگي لمس كنم .

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:22 توسط دی جی جواد |



سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام

سال خرم , فال نیکو , مال وافر , حال خوش

اصل ثابت , نسل باقی , تخت عالی , بخت رام

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:19 توسط دی جی جواد |



اين عکس زيباترين دختر در آلمان است.

دوست داريد از نزديک او را ببينيد و با او گفتگو کنيد؟

 

هر چند هر کاری شدنی است و آرزو بر جوانان عيب نيست ولی ديدار و گفتگو با اين دختر زيبا برای هيچ کس ممکن نيست. علت ناتوانی انسانها در ديدار و گفتگو با اين دختر زيبا خيلی ساده است زيرا او هرگز وجود ندارد و عکس او دسترنج يک پروژه ی طولانی مدت در دو دانشگاه آلمان برای ساختن زيباترين چهره ميباشد. بله، عکس اين دختر بر اساس پژوهشهای زيبايی شناسی توسط دانشمندان در دانشگاه های Regensburg و Rostock آلمان و با کمک يک نرم افزار چهره سازی (morphing) ساخته شده است.

بطور فشرده بايد گفت که دانشمندان در اين پروژه با الهام گرفتن از چهره ی ۳۲ پسر و ۶۴ دختر زيبا الگوهای زيبايی را در آنها نشانه گزاری کردند و با مخلوط کردن اين چهره ها صورتی تازه که تمامی زيبايی های آن گروه در آن باشد را خلق کردند. باید چند نکته را حتماً خاطر نشان ساخت:  

  

آقایان توجه کنند که:  

همانطور که ملاحظه و تجربه درونی خود را در مواجهه با این چهره حس می کنید حتماً متوجه شده اید که علت تاثیر گذاری عجیب و عمیق این چهره بر چند تعبیر بنا شده است، الف) معصومیت ب) آرامش عمیق ج) وجود توجه دقیق در نگاه و حضور در لجظه حاضر د) چهره گشاده و خوش، نه خنده مصنوعی و بیش از حد در آن وجود دارد و نه ژست جدیت و خشونت و چین در چهره هـ) گردن متناسب که به حالت کاملاً صاف قرار گرفته، نه مایل که حالت طنازی و لوس دهد و نه چانه رو به جلو و پیشانی رو به عقب که نشانه غرور و روحیه مردانه است، و نه چانه رو به عقب و ایجاد غب غب که تقلید ژست های ارتشی و مدیرانه است و) نگاه بسیار نجیب و پر حیا که ایجاد حس احترام بسیار زیاد و رعایت حریم می کند. تجربه احساس علاقه به این خانم برای بسیاری از آقایان تجربه ای جدید و جالب است، زیرا اظهار میکنند که بدون احساس کردن تاثیرهای جنسی یا رویاسازی های جنسی، علاقه ای پاک و عمیق را به او حس میکنند.  

  

خانمها توجه کنند که:  

همانطور که ملاحظه میکنید این خانم الف) چهره ای عاری از هر نوع رنگ آرایشی دارد، مطالعات مختلف نشان داده اند که ایجاد اخلاف کنتراستهای رنگ در صورت، فقط تحریکات جنسی را در جنس مخالف زیاد میکند نه تاثیر گذاری شخصیتی را ب) آرایش موها بسیار ساده، اما بسیار تمیز و مرتب است د) چهره این خانم عاری از تمام حالتهایی است که در دیگر بانوان حسادت ایجاد کند، مگر در درصدی که از بیماری حسادت به شکلی روانی رنج میبرند هـ) آرامش نگاه و چهره این خانم او را کاندید خوبی برای دوستی میکند که اعتماد به وی کار بسیار ساده ای است و) اگر به شما گفته شود که این خانم پزشک شما، پرستار شما، یا حتی منشی همسر شماست، احساس اعتماد کاملی نسبت به او میکنید و حتی در مورد آخر که پای شوهر شما در میان است، خیالتان از این خانم و نجابت او راحت است و تنها ممکن است احتمال دهید که همسرتان به او دل ببازد! ح) زیبا و دلنشین بودن بسیار کم خرجتر از آن است که شما دارید زندگی میکنید و زیبایی واقعی وقت شما را به مراتب کمتر میگیرد و) به سختی میتوانید سن دقیق برای این خانم بگویید، بیشترین کسانی که خواسته اند خود را به زور از تک و تا نیندازند و سن دقیقی را برای ایشان ارائه دهند نیز خطاهای خنده داری کرده اند. جوانی در این چهره به همراه و توام با پختگی به چشم میخورد. پختگی بی ادعا که نیاز به گفتگوی طولانی در باره موضوعهای ظاهرا جدید اداری یا اقتصادی و سیاسی ندارد!

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:36 توسط دی جی جواد |



با سلام

((شهادت امام حسین َ(ع) و یاران وفادارشون رو به همه ی شیعیان جهان تسلیت میگم ))

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:34 توسط دی جی جواد |



 

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خودش طولانی تره عقاب می تونه تا 70 سال زندگی کنه.ولی برای این که به این سن برسه باید تصمیم دشواری بگیره.زمانی که عقاب به سن40 سالگی می رسه. چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگه نمی تونن طعمه رو بگیرن و یا نگه دارن .نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شه. شاه پرهای کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب خیلی سخت میشه.در این موقع ، عقاب تنها دو راه پیش روی خودش داره . یا باید بمیره و یا اینکه یه دوره خیلی سخت و دردناکی رو که 150 روز طول می کشه رو دنبال کنه تا به نتیجه برسه و باید بپذیره که به نفعشه که این دوره رو سپری کنه.برای گذروندن این دوره، عقاب باید به نوک کوهی که اونجا آشیانه داره پرواز کنه. و اونجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبه تا نوکش بشکنه و از جاش کنده بشه. بعد از کنده شدن نوکش ، عقاب باید صبر کنه تا نوک تازه ای به جای نوک کهنه اش رشد کنه ، تازه بعدش باید بره چنگالهاشم از ریشه بکنه وقتی که به جای چنگال های کنده شدش ، چنگال های تازه ای دراومد ، اون وقت عقاب شروع میکنه به کندن همه پرهای قدیمی که داشت. و در نهایت ، بعد از 5 ماه عقاب پروازی را که براش مثل یه تولد دوباره می مونه رو شروع میکنه ...و 30 سال دیگه زندگی می کنه. چرا این دگرگونی واقعا براش لازمه ؟؟؟ بیشتر وقت ها ما برای ادامه بهتر زندگیمون مجبوریم یه دگرگونی هر چند سخت رو بپذیریم. گاهی وقت هاما باید از خاطرات قدیمی ، عادت های کهنه و سنت های گذشته مون رها بشیم .گاهی وقتها باید واقعیات رو هر چقدر هم که تلخ باشن بپذیریم.گاهی باید درد و رنج دوری از چیزهای رو که دوستشون داریم پذیرا باشیم تا بتونیم خودمون رو پیدا کنیم.و تنهازمانی که از سنگینی تعلقات گذشته آزاد شدیم میتونیم از فرصتهای زمان حال نهایت استفاده رو ببریم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:55 توسط دی جی جواد |



سلام به همه بر وبچ ببخشيد كه بازم دير شد

من يه مدته درگير درسامم براي همين نميتونم زياد بيام وبلاگمو آپ كنم

ميدونيد دوازدهم آبان تولد وبلاگم بود ولي بخاطر درسام نرسيدم آپ كنم , يكي ديگه از دوستاي عزيزم هم تولد وبلاگش تو همين چند روزه بوده كه اونم گذشته , براي همين هم گفتم تولد هر دو تا وبلاگو با هم بگيرم چون اون دوستم خيلي خیلی برام عزيزه  

ميبينيد بچه ها واقعا يه سال گذشت , من تو اين يه سالي كه وبلاگمو راه انداختم با خيلي از بچه ها آشنا شدم , دوستان زيادي پيدا كردم , خاطرات تلخ و شيرين زيادي داشتم , خيلي از دوستام وبلاگاشونو بستن حالا به هر دليلي خيليا هم چند تا وبلاگ ديگه هم به تعداد وبلاگشون اضافه كردن , خيلي ها فقط ميومدن و نظر ميدادن كه منم بهشون نظر بدم ولي برعكس خيلي ها هم بودن كه فقط به خاطر وبلاگم ميومدن و...خیلی خاطرات دیگه که هر کدومشون برام قشنگی خودشونو دارن , ولي بهر حال از همتون ممنونم بخاطر اينكه منو تنها نذاشتين و با اينكه دير به دير ميومدم بازم هوامو داشتین و به وبلاگم ميومدین  

بگذريم بريم سراغ مهموني 

خب بچه ها من يه مهموني كوچيك راه انداختم كه همتون دعوتين

من به دوست عزيزم تولد وبلاگشو تبريك ميگم اميدوارم تولد صد سالگي وبلاگامونو جشن بگيريم

 

 

 

 

     

 

                                

 

 

 

اینم یه کیک خوشگل و خوشمزه

 

چون شمع هاش بزرگ بود اونا رو جدا آوردم

 

 

چرا بیکار نشستین , بابا تعارف نکنین از خودتون پذیرایی کنین

 

           

 

 

این گلای خوشگل رو هم تقدیم میکنم به دوست عزیزم

امیدوارم خوشت بیاد

 

        

 

                                 

 

 

 امیدوارم که خسته نشده باشین بچه ها

 

 

ببخشید بچه ها من بخاطر درسام نمیتونم زیاد بمونم , من میرم ولی شما تا هر موقع که دوست داشتین بمونین من وسایل پذیرایی زیاد آوردم

 

 

پس فعلا بای عزیزان 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:32 توسط دی جی جواد |



دو فرشته مردی را به سوی جهنم می بردند , مرد در بین راه چند بار به عقب برگشت و به پشت سرش نگاه کرد .

ناگهان خدا فرمان داد : او را به بهشت ببرید !

فرشته ها گفتند ولی او جهنمی است .

خدا گفت : او در راه چند بار به عقب برگشت , او امید به بخشش داشت .

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:9 توسط دی جی جواد |



امیدوارم تا اینجای کارم راضی باشین فقط لطفا اگه تونستین به وب فرید عزیزم هم برین و بهش تبریک بگین

این آدرسشه

http://www.zico2020.blogfa.com/

 

          

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:3 توسط دی جی جواد |



 

خيلي وقت بود نديده بودمش ... وقتي بعد از مدت ها ديدمش , خيلي جا خوردم . بازم هول شدم , دست و پامو گم کردم , برق چشاش تنمو مي لرزونه ... وقتي ميبينمش بي اختيار بدنم مي لرزه ... هول مي شم .
مي خوام داد بزنم ... جيغ بکشم ... گريه کنم ... نمي دونم فقط منم که طاقت نگاهش رو ندارم يا همه اينطورين ؟ مدتي خيره به هم نگاه کرديم . هر کدوم منتظر حرکتي از جانب ديگري بوديم تا واکنشي نشون بديم ... اون لحظه مثل يه قرن بود ...
برام ثانيه ها از حرکت ايستاده بودن , موتور مغزم با سرعت تمام کار مي کرد و دنبال راه حلي مي گشت ...

 

بي اختيار فرياد زدم سووووووووسک سووووووووک ! کمک .... کمک ! يکي بياد اين رو بکشه .

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:2 توسط دی جی جواد |



خب بر و بکس اینم وبلاگ دوست عزیز فرید جونه ایشون هم وبلاگشو تازه راه اندازی کرده

امیدوارم خوشتون بیاد

 

 http://www.ariana3000.blogfa.com/

 

                           

                                     

 

اینم یه کیک خوشمزه

بابا چقدر بگم این کیکا فقط شبیه همن

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:0 توسط دی جی جواد |



 

شنبه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببين , امروز قراره من و زري با هم بريم پيش فالگير . ميگن کار فالگيره خيلي درسته ! همه چي رو درست ميگه ! ميگن , طرف به خواهر شوهر زري گفته :(( شوهرت برات يه انگشتر با ارزش مي گيره )) و بعد از مدتي شوهره اين محبت رو در حق زنش نثار مي کنه که بعدا مي فهمن انگشتر بدلي بود , البته به نظرم خيلي خوبه , مگه نه ؟ راستي ! سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا .

يکشنبه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببين , امروز قراره من و زري با هم بريم مغازه عتيقه فروشي و ظروف عتيقه بخريم , ميگن خيلي جالبه , تا برگردم , دير شده , سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا .

دوشنبه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببين امروز قراره من وزري با هم بريم براي لباس مامانم که براي عروسي خواهر زري مي خواد بدوزه , دکمه انتخاب کنيم . تو که مي دوني فاميل مامانم اينا ! چه قدر روي دکمه لباس حساس هستند ! ممکنه طول بکشه . سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا .

سه شنبه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببين امروز قراره من و زري بريم براي کلاس هاي (( روش هاي خوداتکايي و افزايش اعتماد به نفس )) ثبت نام کنيم . هم خيلي جالبه هم اثرات خوبي در زندگي زناشوئي داره , ممکنه طول بکشه . سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا .

چهار شنبه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببين , امروز قراره من و زري بريم کلاس (( آموزش ترمپت )) ثبت نام کنيم .همسايه زري رفته , ميگه خيلي جالبه . ميگن , ترمپت خيلي کلاي داره ! مگه نه ؟ ممکنه طول بکشه , سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا .

پنج شنبه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببين , امروز قراره من و زري بريم با هم خونه همسايه خاله زري که تازه از خارج اومده . مي خوايم شرايط اقامت را ازش بپرسيم , من واقعا از اين زندگي خسته شدم , چيه , همش مثل کلفت ها , کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه , سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا .

جمعه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببينم , تو واقعا خجالت نمي کشي ؟ يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم , واقعا نمي دونم به شما مرد ها چي بايد گفت ؟ نه واقعا اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بار شوهرم من رو ناهار ببره بيرون ؟

شنبه
مرد : عزيزم , امروز ناهار چي داريم ؟
زن : ببين , امروز , قراره...

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:59 توسط دی جی جواد |



بازم سلام به همه دوستان خوبم یکی از دوستای عزیزم تازه وبلاگشو راه انداخته و چون بهترین دوست منه میخوام وبشو تو وبلاگم معرفی کنم

این آدرس وبلاگه دوستمه

     

 

http://www.zico2020.blogfa.com/

 

به افتخار دوستم یه جشن کوچولو راه انداختم امیدوارم بهتون خوش بگذره

 

   

 

                                                            

 

                                                   

                     

 

خب حالا نوبت کیکه چون میدونستم مهمون زیاده دو تا کیک آوردم

این کیکا فقط شبیه هم هستن ولی یکی نیستنا دو تا کیکه

  

 

خب حالا چند تا کادو کوچولو

این کادو ها هم فقط شبیه همن

                       

امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه دوستان

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:57 توسط دی جی جواد |



 

متولدين فروردين:چون شما در ماه اول سال به دنيا آمده ايد و کنکور ارشد در ماه آخر سال (اسفند)برگزار مي شود,روز امتحان دير از خواب بيدار مي شويد,بعد در ترافيک گير مي کنيد و...از تمام اين مخاطرات که بگذريد,جلو حوزه امتحاني متوجه گم شدن کارت ورود به جلسه تان مي شويد.بنابراين توصيه مي شود بي خودي دنبال دردسر نرويد و از هر گونه تلاشي براي رسيدن به مقاطع بالاتر دانشگاهي خودداري کنيد!

متولدين ارديبهشت:متولدين اين ماه خيلي اهل پز دادن هستند,به دليل اينکه,آخه لزومي نداره,به بقالي سر کوچه تان پز بدهيد که بعد از يازده سال دانشگاه قبول شديد,خبر قبولي را احتمالا در مراسم خاکسپاري يکي از بستگان مي شنوي و چنان قهقهه هايي مي زني که گورکن و صاحب عزا با بيل به دنبالتان خواهند دويد.

متولدين خرداد:همان طور که از اسم ماه تولدتان پيداست,دچار درس خواندن افراطي مي‌‌‌ باشيد.دختر هاي خردادي يک روز قبل از کنکور برايشان خواستگاري پيدا مي شود آن هم 20 سال بزرگتر و کچل,پس بهتر است که به دنبال بختشان بروند و فرصت را به پسر هاي خردادي بدهند(که براي پنجمين بار امتحان مي دهند.)

متولدين تير:يک خبر خوش به شما خواهد رسيد.لطفا جنبه داشته باشيد,هيچ ربطي به کنکور ندارد,چون هنوز دو سه ماهي تا امتحان باقي مانده,احتمالا خبر دو قلو زاييدن گاو پدر بزرگ مي باشد يا تصويب طرح افزايش وام هاي دانشجويي.فعلا بهتر است بي خيال فوق ليسانس شويد.

متولدين مرداد:داوطلب گرامي ستاره بخت شما در دسترس نمي باشد.لطفا جهت اطلاع بيشتر با يک فالگير تماس بگيريد.

متولدين شهريور:اشتباه نکنم شما شايد در رشته هنر بخواهيد کنکور بدهيد چون تيپ تان خيلي تابلو است!با لباس هايي عجيب,غريب و موهايي که دم اسبي مي بندي.مطمئن باش با اين ريخت و قيافه خيلي بهت مي خوره که هنر قبول بشي.

متولدين مهر:دختر هاي متولد اين ماه بعد از گرفتن ليسانس در کارگاه هاي قاليبافي مشغول به کار خواهند شد و پسر ها اگر پشتکار داشته باشند,به شاطر خوبي تبديل مي شوند.بنابراين خانم ها در رشته فرش و آقايان در رشته مواد غذايي در امتحان فوق قبول خواهند شد.

متولدين آبان:شما احتملا يا ترانه پانزده سال داري و يا شکيلا شانزده سال,پس توصيه ما به شما اين است که هر وقت به سن قانوني رسيديد,برويد سراغ کنکور...

متولدين آذر:عجب اختر بختي داريد اي آذري ها ! پسر هاي اين ماه در يک دانشگاه خوب((سولقان تپه))قبول مي شوند , چون از نظر "IQU"خيلي باهوشند و نياز به درس خواندن ندارند و اما خانم ها که در دانشگاه هوشنگ آباد سفلي,در يک رشته نيمه پاره وقت با مدرک معادل تحت نظر دانشگاه (.....) البته با گواهي ISO هفت هشت هزار , قبول مي شوند , و خيلي توقع دارند که اطرافيانشان ,تحويلشان هم بگيرند !

متولدين دي:متاسفانه طالع متولدين اين ماه خيلي بد است . چون شما يا شش سال پشت کنکور يا هشت سال . اگر شش سال پشت کنکور در جا زديد ! که حتما دو سال ديگر هم خواهيد ماند و سال هشتم قبول مي شويد . ولي روز اعلام نتايج دچار عارضه قبلي (شما بخوانيد قلبي) خواهيد شد و با توجه به هزينه زياد بيمارستان , خواهشمنديم روي دست پدر و مادرتان خرج نيندازيد . ما همين جوري شما را (( دکتر )) قبول داريم !!

متولدين بهمن : متولدين اين ماه فوق العاده اند , چرا که تمام کارشان خوابيدن و بعدش بيدار شدن و بعد 35 دقيقه خميازه کشيدن است (کمتر از حد اعتياد) و مجددا خوابيدن است . معمولا اين کار را تا شب قبل از امتحان به مدت شش ماه انجام مي دهند تا روز امتحان بدون استرس , به سوالات پاسخ بدهند . قبولي متولدين اين ماه آن هم با رتبه تک رقمي را تضمين مي کنيم .

متولدين اسفند : آخه , عزيز من , ماه قحطي بود ! چون امتحان کارشناسي ارشد در اين ماه برگزار مي شود . پسرهاي متولد اسفند , احتمالا به واسطه ضعف در رياضيات پس از چند ترم آب خنک خوردن در پژوهشکده (.....) به همان مدرک ليسانس راضي مي شوند و دختر خانم ها هم اگر کمتر سريال هاي بي مزه تلويزيون را نگاه کنند , قبولي ارشد جلو پاي آنهاست , اگر نمي بينند هم به چشم پزشک مراجعه کنند...

 

 

پشت کنکوري

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:56 توسط دی جی جواد |



30لام به همه بر و بچه های خوب دنیای مجازی

من بعد از دو ماه دوباره برگشتم ببخشید که یه مدت نسبتا طولانی نبودم ولی اینبار با دست پر اومدم

از همه عزیزانی که تو این مدت منو تنها نذاشتن و بهم سر میزدن متشکرم

 

عید همتون مبارک باشه امیدوارم این ماه رمضونی براتون ماه پر خیر و برکتی بوده باشه

راستی خبر جدیدو شنیدین : به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز , ماه رمضون تا پایان مهر ماه تمدید شده

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:54 توسط دی جی جواد |



سلام به همه عزیزانی که لطف کردن به وبلاگ من اومدن به خصوص اون عزیزانی که همیشه به وبلاگ من میان و منو با نظرات زیباشون شرمنده میکنن از همتون ممنونم

 

راستش چون دیروز (جمعه 4 /5 /87 ) امتحان کنکور داشتم این پست رو گذاشتم البته چندان به کنکور ربطی نداره ولی به بعد کنکور و دانشگاه چرا

 

 

f3su4o
شروع ترم



2vuc754
یک هفته بعد از شروع ترم




دو هفته بعد از شروع ترم



2q8rivq
قبل از میان ترم



143fjty
در طول امتحان میان ترم



20959mr
بعد از امتحان میان ترم



344cd5l
قبل از امتحان پایان ترم




اطلاع از برنامه پایان ترم



9r3q8i
7 روز قبل از پایان ترم




6 روز قبل از پایان ترم



ogjree
5 روز قبل از پایان ترم


iy0hkz
4 روز قبل از پایان ترم



167429v
2 روز قبل از پایان ترم



2lj6nna
1 روز قبل از پایان ترم



xm1xe8
شب قبل از امتحان



iwrdwy
1 ساعت قبل از امتحان


69j7yx
در طول امتحان



4hqjar
هنگام خروج از سالن امتحان



20959mr
بعد از امتحان

 

راستی یه سوال فنی : شما میدونین چرا آبمیوه رو از کنکور حذف کردن ؟ چون خیلی ها به امید همون کیک و آبمیوه میرفتن کنکور ( من جزو اونا نیستما  )

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:15 توسط دی جی جواد |



اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!


لطفا به من فحش ندید!چون این داستان مال من نیست.

خدایی اگه حال کردی نا مردیه یه نظر ندی؟

 

 

منبع:http://www.ftatu.blogfa.com/

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:57 توسط دی جی جواد |



دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .

این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه او بود.

دختره همیشه می گفت:

اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم

همیشه با او می موندم

 یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده.

وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره.

بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو.

پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد

و گفت :مراقب چشمای من باش ......

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:7 توسط دی جی جواد |



فکر کن با شروع هر روز مبلغ ۸۶۴۰۰ تومان به حساب بانکی ات واریز شود و تو وظیفه داشته باشی تا پایان روز هر طور که بخواهی آن را خرج کنی,طوری که در پایان روز حسابت صفر شود و روز دیگر و مبلغی دیگر و . . . اکنون با توجه به این مثال به این نکته توجه کن که هر روز ۸۶۴۰۰ ثانیه است و همواره در آغاز هر روز این ثانیه ها در اختیار توست و تو میتوانی هر طور که بخواهی آنها را پشت سر بگذاری,راستی با این ثانیه ها چه می کنی؟
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:24 توسط دی جی جواد |



آقای کشیش در کلیسا به محل وعظ و خطابه رفته و به حاضرین می گوید :

- بحث امروز ما دربارۀ دروغ است . هفتۀ گذشته من ازشما تقاضا کرده بودم که در منزل فصل هفدهم انجیل که دربارۀ دروغ نوشته شده است را بخوانید . حال اگر درمیان شما کسی هست که آن را نخوانده باشد دست خود را بلند کند.

ولی هیچ کس حرکتی نکرد. دراین موقع کشیش خنده ای کرده و گفت :

- عزیزان من ، حال به تأثیر وعظ درشما پی می برم چون انجیل فصل هفدهم ندارد !

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:39 توسط دی جی جواد |